تبليغاتX
پروانه ی شیشه ای

پروانه ی شیشه ای

بیزاری

چه کسی می گوید آب منشا حیات است؟
فاصله ی میان من و تو
بی کران اقیانوس هاست
و هرگز این همه از آب
بیزار نبوده ام!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 بهمن1389ساعت 22:59  توسط نرجس  | 

شاید وقتی دیگر ...

شاید یه روز نوشتنم بیاد

فقط برای تو ...

شاید ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 دی1389ساعت 23:40  توسط نرجس  | 

همای سعادتت می شوم ...

برایم از امید بگو

از لحظه های ناب خوشبختی

پر کن همه ی وجودم را از احساس

از روزهایی که من بودم و تو

می خواهم دلتنگی هایم را به باد بسپارم و احساسم را یه قاصدک

تا برایت پیغام بیاورد...

اگر بخواهی ...

" همای اوج سعادتت می شوم ، ای همایون سعادت پرور من "

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 دی1389ساعت 0:3  توسط نرجس  | 

قاصدک

در هجوم لحظه های بی خبری ،

در هیایوی سکوت ،

جایی که تا چشم کار می کرد پوچی بود و تنهایی ،

قاصدک می چرخید و انتظار می کشید ،

آرزویی را که به گوش خدا برساند ...

+ نوشته شده در  شنبه 4 دی1389ساعت 19:5  توسط نرجس  | 

آغاز

و در همچین روزی

                            آغاز شدیم ..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آذر1389ساعت 0:42  توسط نرجس  | 

ابهام

چشم ها چه بی تابانه می چرخند !

و گوش ها منتظر صدای پایی ...

و من چه مبهم می پندارم ، صدای آواز اهورایی ماهی ها را

در آغوش کلاغ های میمون صفت ،

در شهر غوغایی ست ...

کرم ها پرواز می کنند و مارها وحشیانه نرم خو شده اند !!!

چه خوب یادم هست :

آواز کودک درونم را :

"سینوهه ! دستت را روی قلبم بگذار و بشمار طپش هایی که هل می دهند ثانیه ها را "

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 12:50  توسط نرجس  | 

ماجرای دلتنگی

این روز ها دلم برایت زیاد تنگ می شود ...

وقتی بودی باور بودنت سخت بود و حالاباور نبودنت ....

می دانم که این داستان را پایانی نیست ...

ماجرای دلتنگی من و نبود تو ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1388ساعت 2:14  توسط نرجس  | 

از عشق بگو

 

برایم از عشق بگو

از داستان روزهایی که می خواهی من باشم و تو باشی و هیچ های بین ما ...

از شب های نقره ای پر از ستاره !

ساز دلت را کوک کن ....

برایم زیباترین آهنگ هایت را بنواز تا برایت شاعرانه ترین غزل ها را بسرایم ....

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 13:53  توسط نرجس  | 

 من بی آنکه تو را ببینم از تو می گویم : و تو...

چه بی گناه و چه بی صدا از صفحه ی شطرنج دل یار مات شدی ،...

باشد که خدا سکوت صدایت را در بلندای خاطرات سبز رویاهایت طنین انداز کند ...

تا شاید از انعکاس صدایش دلهره ی باور شب هایم بلرزد ...

 و من برای حجم تنهایی هایت موسیقی حزن

و برای زخم هایت ، سبدی یاس ،

و برای حس بودنت نفس آزادی صادقانه هدیه می بخشم ،

دردهایت را در اشک چشمانت جاری کن و لبخندت رابه لحظه های جنون درهم آمیز

و من برای بازگشت تو ، برگه های کهنه ی روزگار را ورق زدم

تا خاک ز روی سخن دل بردارم

تا بتوانم او را باری دیگر بر سفره ی نگاهت مهمان کنم ،

اما .. اما ...

بدان تا طلوع خورشید و سپیدی صبح فرصت زیاد است ...

صبر باید کرد ...

چون فردا روز دیگریست ....

پ . ن : این نوشته از یه دوست خوبه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 22:14  توسط نرجس  | 

3

می گویند فرشته ی من در جزیره ای دور زندگی می کند ،

جایی که عقل بشری را به آن راه نیست ....

فرشته ی بیکران من ......

آفتابی شو و آفتابی کن جهانیان را....

فردا را به انتظارت نشسته ام .

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 0:22  توسط نرجس 

خواست دل

دلم می خواهد باور کنم آنچه را که از فردا نمی دانم ،

می خواهم باور کنم این تصورات موهوم را ،

می خواهم باور کنم که فردا از آن من است ....

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 0:13  توسط نرجس  | 

فقط یک روز


امروز كسي باش كه واقعا آرزوداري...

مهربان وباگذشت... ساده وشفاف...

پاك و خا لص... با انعطاف ومددرسان...

رنج و نگراني را كنار بگذار...

به لحظات زندگي چنان ارزش بده كه آرزو داري امور از اين پس همانطور پيش بروند...

درك كن كه با خودخواهي وخودپسندي درد جسماني و رنج رواني را براي خودتدارك مي بيني...

زندگي كن با مرام هاي واقعي : چون محبت وعفو، و وجودي عاشق...

از خواسته نفس رها شو...

ودروجود خويش به جاي رنج دادن وناسپاسي به دنبال شوق واميد باش...

فقط يك روز بي ضرر باش و براي همگان مفيد باش...

حقيقت را درياب... نيت ، كلام وگفتارت را آرامش بده...

اگر باورت نكردند نهراس...

بر ناتواني خود براي رسيدن به خواسته هاي مهرآميزت غلبه كن...

چنان با محبت رفتار كن ، كه دليلي براي شرمسار بودن از خودت نداشته باشي...

پيش داوري هايت را كنار بگذار كه رنج پس از آن حتمي است

همين امروزاز بخشش آكنده شو كسي نمي داند فردا چه در راه است

زندگي كوتاه است در گذشته ها نمان ...نگران آينده نباش...

فقط يك روز لحظه هاي امروزت را با اميد واشتياق به سمت مسيري تازه ببر...

در تاريكي به دنبال چه ميگردي ؟

چرا نور را نمي جويي؟

لا اقل يك روزكسي باش كه واقعا آرزو داري!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 0:58  توسط نرجس 

رقص نیایش

 تمام می شوی وقتی که آغازت می کنم ،

ای بیکران من ... مرا دریاب که بی تو ذره ای ناچیزم .

به من یاد بده رقص نیایشت را و باورم کن که تو باور همه ی جهانیانی ...

 

رقص نیایش

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 0:27  توسط نرجس  | 

آدمی

 

مادرم همیشه می گفت : " آدمی یعنی آهی و دمی "

امروز می فهمم که آدمی یعنی آهی از حسرت و دمی که از غصه ، نمی توان برآورد ، ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0:58  توسط نرجس  | 

وصف وجودت با این زبان قاصر چگونه ممکنست ،

آنگاه که بر زبان آوردن نامت آغاز تمام معجزات عالم است ...

ولادت امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) بر همه جهانیان مبارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 12:53  توسط نرجس 

ای زندگی...

وقتی زبان از گفتن می ایستد و دستان توانایی نوشتن ندارند ،

وقتی باید احساس را به قتل برسانی و اشک را تحریم کنی ،

وقتی نفس در سینه زندانی می شود ،

وقتی چشم از خواسته ها می پوشی ،

وقتی باید پذیرای تنهایی درونت باشی ،

ای زندگی...

صبر کن ، کمی آهسته تر

بال هایم توان پریدن ندارند ...

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 12:7  توسط نرجس  | 

ما کجاییم ؟

می خواستم در مورد وقایع اخیر ایران بنویسم ولی این سقوط هواپیمای مسافری کلا ً منحرفم کرد ، الان نمی دونم در مورد کدومشون بنویسم !؟

چقدر باید حادثه پیش بیاد تا یه گروه آروم بشن ؟

چند نفر باید شهید بشن ؟

چند تا خونواده باید داغدار بشن ؟

همیشه جنگ کارساز نیست ...

وقتی نمی تونی از یه راه کارتو پیش ببری باید روشتو تغییر بدی ...

خوبه که یک کمی به خودمون بیایم و ببینیم کجای دنیا وایستادیم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 0:54  توسط نرجس  | 

1

حضور گرمت را کی نمایان می کنی آفتاب من ؟

نذر کرده ام آسمانی شوم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 2:30  توسط نرجس 

!

مرد سمسار : یخچالش نوه  ِ ، مال یه خانوم دکتر بوده !

خریدار : آره می دونم ، فقط باهاش می رفته مطب و بر می گشته !...

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 16:48  توسط نرجس  | 

بت

در لا بلای برگه های  انبوه خاطراتم ...
جایی دور از ذهن ...
بتی خانه دارد که عاشقانه به من می نگرد ،
بتی که عارفانه های وجودش سرشار است ...
افسوس که این کهنه خدای دروغین
برای رهایی از من یاریم نمی کند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 23:44  توسط نرجس  |