تبليغاتX
پروانه ی شیشه ای
پروانه ی شیشه ای
 

برایم از عشق بگو

از داستان روزهایی که می خواهی من باشم و تو باشی و هیچ های بین ما ...

از شب های نقره ای پر از ستاره !

ساز دلت را کوک کن ....

برایم زیباترین آهنگ هایت را بنواز تا برایت شاعرانه ترین غزل ها را بسرایم ....

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 آبان1388 توسط نرجس |

 من بی آنکه تو را ببینم از تو می گویم : و تو...

چه بی گناه و چه بی صدا از صفحه ی شطرنج دل یار مات شدی ،...

باشد که خدا سکوت صدایت را در بلندای خاطرات سبز رویاهایت طنین انداز کند ...

تا شاید از انعکاس صدایش دلهره ی باور شب هایم بلرزد ...

 و من برای حجم تنهایی هایت موسیقی حزن

و برای زخم هایت ، سبدی یاس ،

و برای حس بودنت نفس آزادی صادقانه هدیه می بخشم ،

دردهایت را در اشک چشمانت جاری کن و لبخندت رابه لحظه های جنون درهم آمیز

و من برای بازگشت تو ، برگه های کهنه ی روزگار را ورق زدم

تا خاک ز روی سخن دل بردارم

تا بتوانم او را باری دیگر بر سفره ی نگاهت مهمان کنم ،

اما .. اما ...

بدان تا طلوع خورشید و سپیدی صبح فرصت زیاد است ...

صبر باید کرد ...

چون فردا روز دیگریست ....

پ . ن : این نوشته از یه دوست خوبه ...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 مهر1388 توسط نرجس |

می گویند فرشته ی من در جزیره ای دور زندگی می کند ،

جایی که عقل بشری را به آن راه نیست ....

فرشته ی بیکران من ......

آفتابی شو و آفتابی کن جهانیان را....

فردا را به انتظارت نشسته ام .

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 مرداد1388 توسط نرجس |

دلم می خواهد باور کنم آنچه را که از فردا نمی دانم ،

می خواهم باور کنم این تصورات موهوم را ،

می خواهم باور کنم که فردا از آن من است ....

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 مرداد1388 توسط نرجس |


امروز كسي باش كه واقعا آرزوداري...

مهربان وباگذشت... ساده وشفاف...

پاك و خا لص... با انعطاف ومددرسان...

رنج و نگراني را كنار بگذار...

به لحظات زندگي چنان ارزش بده كه آرزو داري امور از اين پس همانطور پيش بروند...

درك كن كه با خودخواهي وخودپسندي درد جسماني و رنج رواني را براي خودتدارك مي بيني...

زندگي كن با مرام هاي واقعي : چون محبت وعفو، و وجودي عاشق...

از خواسته نفس رها شو...

ودروجود خويش به جاي رنج دادن وناسپاسي به دنبال شوق واميد باش...

فقط يك روز بي ضرر باش و براي همگان مفيد باش...

حقيقت را درياب... نيت ، كلام وگفتارت را آرامش بده...

اگر باورت نكردند نهراس...

بر ناتواني خود براي رسيدن به خواسته هاي مهرآميزت غلبه كن...

چنان با محبت رفتار كن ، كه دليلي براي شرمسار بودن از خودت نداشته باشي...

پيش داوري هايت را كنار بگذار كه رنج پس از آن حتمي است

همين امروزاز بخشش آكنده شو كسي نمي داند فردا چه در راه است

زندگي كوتاه است در گذشته ها نمان ...نگران آينده نباش...

فقط يك روز لحظه هاي امروزت را با اميد واشتياق به سمت مسيري تازه ببر...

در تاريكي به دنبال چه ميگردي ؟

چرا نور را نمي جويي؟

لا اقل يك روزكسي باش كه واقعا آرزو داري!!!

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 مرداد1388 توسط نرجس |

 تمام می شوی وقتی که آغازت می کنم ،

ای بیکران من ... مرا دریاب که بی تو ذره ای ناچیزم .

به من یاد بده رقص نیایشت را و باورم کن که تو باور همه ی جهانیانی ...

 

رقص نیایش

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 مرداد1388 توسط نرجس |
 

مادرم همیشه می گفت : " آدمی یعنی آهی و دمی "

امروز می فهمم که آدمی یعنی آهی از حسرت و دمی که از غصه ، نمی توان برآورد ، ...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 مرداد1388 توسط نرجس |

وصف وجودت با این زبان قاصر چگونه ممکنست ،

آنگاه که بر زبان آوردن نامت آغاز تمام معجزات عالم است ...

ولادت امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) بر همه جهانیان مبارک

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 4 مرداد1388 توسط نرجس |
وقتی زبان از گفتن می ایستد و دستان توانایی نوشتن ندارند ،

وقتی باید احساس را به قتل برسانی و اشک را تحریم کنی ،

وقتی نفس در سینه زندانی می شود ،

وقتی چشم از خواسته ها می پوشی ،

وقتی باید پذیرای تنهایی درونت باشی ،

ای زندگی...

صبر کن ، کمی آهسته تر

بال هایم توان پریدن ندارند ...

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 مرداد1388 توسط نرجس |

می خواستم در مورد وقایع اخیر ایران بنویسم ولی این سقوط هواپیمای مسافری کلا ً منحرفم کرد ، الان نمی دونم در مورد کدومشون بنویسم !؟

چقدر باید حادثه پیش بیاد تا یه گروه آروم بشن ؟

چند نفر باید شهید بشن ؟

چند تا خونواده باید داغدار بشن ؟

همیشه جنگ کارساز نیست ...

وقتی نمی تونی از یه راه کارتو پیش ببری باید روشتو تغییر بدی ...

خوبه که یک کمی به خودمون بیایم و ببینیم کجای دنیا وایستادیم ...

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 تیر1388 توسط نرجس |

حضور گرمت را کی نمایان می کنی آفتاب من ؟

نذر کرده ام آسمانی شوم ...

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 تیر1388 توسط نرجس |
مرد سمسار : یخچالش نوه  ِ ، مال یه خانوم دکتر بوده !

خریدار : آره می دونم ، فقط باهاش می رفته مطب و بر می گشته !...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 تیر1388 توسط نرجس |

در لا بلای برگه های  انبوه خاطراتم ...
جایی دور از ذهن ...
بتی خانه دارد که عاشقانه به من می نگرد ،
بتی که عارفانه های وجودش سرشار است ...
افسوس که این کهنه خدای دروغین
برای رهایی از من یاریم نمی کند ...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 21 تیر1388 توسط نرجس |

در تباهی مطلق هم می توان یافت ، از هیچ عصیان را ،
از عصیان مستی را ، از مستی شهوت را ،
از شهوت شوخی را و از شوخی جدیت زندگی را  ،
و شاید فرزندانمان کاشفان زندگی نام بگیرند !!!

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 21 تیر1388 توسط نرجس |

درونم چیزی جز رویای انتقام نیست ، revrange

در کج فهمی ایام ، تقصیرها سهم من است .

پرواز چلچله ها نمی تواند آفتاب را خاموش کند

اما صدای بال زدنشان ...

انگار صدای آرام خداست که دعوت به آرامشم می کند .

روح من پرواز را از چلچله ها آموخته است .

می چرخم چون چلچله ای در خود و اوج می گیرم

تا فرداها ، تا دوردست ها ، تا خدا ...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 تیر1388 توسط نرجس |
 برای تو می نویسم ، از تو رویا

تویی که نمی دانم غوغای درونت ،

در میان این آشفته بازار...

حرفیست یا اشاره ای ...

چه سخت است دیدن رویای شب هایم ،

دور از ذهن در قالبی دیگر !

 

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 12 تیر1388 توسط نرجس |
در رویای خیس شب هایم شعله ای ، نوری ، ویا حتی جرقه ای کافیست برای ایمان آوردن به زمزمه های قلبم ، که ...

خدا هنوز بیدار است ...

پ . ن ۱: شاید اندکی سکوت

پ . ن ۲: شاید هم فریاد

پ . ن ۳ : به هر حال !

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 تیر1388 توسط نرجس |
همیشه برای پیروزی فرمولی در ذهنت داشته باش

تا راهی برای اثبات وجودت داشته باشی ...

 

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 تیر1388 توسط نرجس |
من امروز خدا را دیدم در رعدوبرق تابستانی کویر،

بزرگ تر شده بودو من کوچک تر،

ترسیدم... خیلی مبهم....

ورفت چون آمدنش همچون برق،...

گم کردم اورا دگربار !

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 تیر1388 توسط نرجس |
من برگشتم !
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 تیر1388 توسط نرجس |
Blog Skin